مهدى مهريزى و على صدرايى خويى

307

ميراث حديث شيعه

بگشاد . جوانى أمرد بود . پس بگذشت وقدرى راه‌برفت وبازآمد ؛ مردى سياه ريش بود وباز بگذشت وقدرى برفت « 1 » وبازآمد ؛ مردى « 2 » كهل بود . ديگربار بگذشت وپاره‌اى راه برفت وباز آمد ، مردى « 3 » پير سفيدموى بود . پس برفت وناپديد شد . حضرت موسى گفت : الهى ! اين چه حال بود ؟ خطاب بىچون در رسيد كه : « اين آن كس « 4 » است كه تو از ما خواسته بودى وأو على نام دارد » . موسى عليه السلام گفت : الهى ! اين شخص با من هيچ سخن « 5 » نگفت . حضرت اللَّه تعالى « 6 » فرمود كه : « حكم ما نيست كه أو اكنون ظهور فرمايد . أو با پيغمبر آخر الزّمان كه حضرت محمّد است - عليه الصلاة والسّلام - « 7 » ظاهر خواهد شدن » . ونزد أهل حال ، اين حالي از أحوال بود ؛ چه اين چنين سخنان ، به تخصيص از جهودان كه ايشان از بغض حضرت رسالت ، به فضايل حضرت مرتضى بيشتر اعتقاد مىنمايند ، باور نتوان كرد « 8 » وليكن حديثي كه از حضرت نبوي عليه السلام « 9 » مروى است كه : « يا عليّ ، كنتَ مع الأنبياء سرّاً ، وصرت معي جهراً » « 10 » اگر صحيح باشد ، رمزى از اين معاني بيان مىكند وهم چنين حكايت سلمان فارسي ودشت ارزنه « 11 » كه شهرتى يافته است . واعتقاد وقوع « 12 » وعدم وقوع اين نقل‌ها چون از اعداد « 13 » عقايد اسلاميه نيست ، ازالهء مرض خلجان تحقيق آن را به شربت شافى « وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » « 14 » حواله بايد نمود .

--> ( 1 ) . ف : مرد سياه ريش بود . باز برفت . ( 2 ) . ف : برد . ( 3 ) . م : ديگر بازگشت ، مرد ( بازآمد مردى ) . ( 4 ) . ف : كسى . ( 5 ) . ف : - سخن . ( 6 ) . ف : تبارك وتعالى . ( 7 ) . ف : صلى اللَّه عليه وآله . ( 8 ) . ف : نتوان كردن . ( 9 ) . ف : + / دارد و . ( 10 ) . مدينة المعاجز ، ج 1 ، ص 144 : « يا عليّ ، إنّ اللَّه أيّد بك النبيّين سرّاً ، وأيّدني بك جهراً » . ( 11 ) . ف : دشت ار ؟ . ( 12 ) . ف : - وقوع . ( 13 ) . ف : عداد . ( 14 ) . سورهء بقره ، آيهء 216 ؛ سورهء آل عمران ، آيهء 66 ؛ سورهء نور ، آيهء 19 .